اجتماع
همین یک هفته پیش بود که خاطرهای را از درۀ جادویی پنجشیر با خود آوردم. سایههای لغزان و پیچان درختها و بیدهای کنار ساحل در زیر نور حزنآلوده خورشید در حال غروب روی زمین، صحنههای رقص ملایم دلدادگان را تمثیل میکردند. سفرهای برایمان پهن شده بود با بچهماهیهای تازهبریان، ماست قاطیشده با ریزههای نان جواری (ذرت)، آچار (ترشی) محلی و سیبهای زرد شفاف. دوست نکتهسنجی که مدتی است رحل اقامت در روستا افگنده، بیخ گوشم گفت: "بخورید، اهالی شهر شلوغ... که تا دقایقی بعد دوباره به شهر شلوغ بر میگردید!"